فراخوان 31/4/1385
بنا داريم با همياري شما عزيزان بنيادي به نام دوستان بدون مرز در جهت برقراري ارتباط و ياري رساندن به كليه انسانهاي دردمند روي كره زمين سواي هر گونه رنگ، نژاد، دين و آئيني كه باشند و حفاظت از محيط زيست را برپا كنيم.
از شما و كليه كساني كه مي توانند در اين فرآيند به ما ياري رسانند درخواست مي كنيم نظرات خود را براي ما ارسال فرمايند.
***
![]()
***
در يك نظرخواهي از من خواسته شد تا به ياد محيط بانان و جنگلباناني كه به دست شكارچيان غيرمجاز طبيعت و ميراث فرهنگي و حياط وحش و به خصوص شادروان آقاي يحيي شاه كوه محلي كه اخيراً توسط آنان به قتل رسيده اند مطالبي را بنويسم و از ايشان يادي كنم. جناب آقاي محمد درويش، اينجانب از اينكه جنابعالي در فكر محيط زيست و عوامل نگهباني از آن مي باشيد نهايت تشكر و امتنان را دارم. اما بايد عرض كنم كه خانه از پاي بست ويران است. كساني امروزه حافظ منافع ما گرديده اند كه فقط به زبان، حامي اين مرز و بوم مي باشند. غارت و چپاول هستي مردم چيز تازه ي نيست چون كه از قديم الايام در هر گوشه از اين مرز و بوم و هر روز دارد اتفاق مي افتد. از سرقت حيات وحش گرفته تا اشيا زيرخاكي و فروش دختران ما به شيوخ خليج فارس همه و همه نشان از يك نوع عزم و اراده مافيايي در جهت نابودي مردم و تمدن و فرهنگ ما مي دهد. هنوز كه هنوز است اشياي تاريخي ما را رسماً در قالب تحقيق و نمايش و در قالبهاي ديگر به يغما مي برند. هنوز معلوم نگرديده كه سنگ قبر ناصرالدين شاه چه شده و به كجا رفته و كسي تا به حال در اين مورد سخني نگفته است. هنوز معلوم نشده در آتش سوزي بهارستان بر سر اشياي عتيقه چه آمده و هنوز معلوم نشده كه اصل تابلوهاي خارجي خريداري شده در كجاست و چه شده. اگر در آمريكا الواح گلي ما را به تاراج مي برند و دستور فروش آن را مي دهند جاي نگراني نيست كه خرج از كيسه مهمان بود و حاتم طايي شدن آسان بود. هزينه از جيب ملت ايران مي شود. چه اشكالي دارد كه در راه دزدي و چپاول عده اي چند نفر نيز كشته شوند اين كه اشكالي ندارد. وقتي در قرن بيست و يكم ملتي را به گروگان مي گيرند، وقتي با ملت لبنان و فلسطين اين گونه رفتار مي كنند چه اشكالي دارد كه چند نفر هم چون آقا يحيي فدا شوند. بحث، بحث يك ملت نيست، بحث نسل كشي و بحث آوارگي و دربدري و بحث محيط زيست و از بين بردن طبيعت با تمامي حيات آنست. آنهايي كه براي شياطين انسان نما، خوراك تهيه و سناريو مي نويسند هرگز به فكر كودكان و زنان و مردان بيدفاع نيستند كه آنها به دنبال مطامع و اميال خودشان هستند. گاهي آدم فكر مي كند كه شايد آنها زميني نيستند و از كرات ديگر آمده اند و از آنجا دستور مي گيرند. لعنت و دو صد لعنت بر آنان كه هر كجا پاي منافعشان در ميان باشد فرياد وامحمدا سرميدهند و هركجا كه پاي منافعشان در ميان نباشد چشم ها و گوشها را مي بندند.
فردا
از: احمد محمود
هر يكشاهي زيرپاي شير خوابيده. به دستهام نگا كن... خيال مي كني چكاره ام؟ يك آهنگر فلك زده. ديگه نه تيغه شخمي هست نه چنگك خرمني و نه... فقط چارتا بيل مونده و دو تا تيشه كه آنهم بيشتر از فرنگ مي آد. خودت بايد فكر بكني، فكري كه به درد روزگار سياهمان بخوره... خواهرت را ببين، آخر چه گناهي كردن؟ زمستان داره سر مي رسه. هيچ نداريم، هيچ! نه روانداز، نه زيرانداز، نه لباس و نه زغال. تازه درد بزرگ شكم بچه هاست. شكم خودت، مادرت. پا گذاشته اي تو بيست. حالا اين مدت چه زحمتي كشيده ام تا تو را به اين قد رسانده ام، به جاي خود. منتي ندارم. فرزندم هستي. پاره جگرم. ولي حالا، حالا ديگه بايد زير بالم را بگيري... قبول نشدي؟ به جهنم!... به درك كه قبول نشدي! تو تنها كه نيستي. بايد فكري بكني. ببين چطور شكسته شده ام. همه خيال مي كنن لااقل هفتاد سال از عمرم ميره. چشمم از بين رفته، از آتش كوره...
پدر روي پاشنه ي در دكان نشسته بود و حرف مي زد. كوره خاموش بود. آهن پاره هاي زنگ خورده و گرد رفته، ته دكان رويهم انبوه شده بود و تار عنكبوتهاي سياه دودزده لاي چندل هاي سقف را پوشانده بود.
آفتاب پاييزي نرم نرمك روي ديوار سنگي پنجه مي كشيد و از سر در ضربي دكان آهنگري پايين مي آمد و توي دكان پخش مي شد.
يحيي، چادر كرباس را افراشت و كنار پدر نشست و به انديشه فرو رفت.
چهره پدر، عصاره اي از زحمت و درماندگي بود. يك عمر چكش به سندان كوبيده بود، جلوي شعله هاي آبي رنگ كوره عرق ريخته بود، از گلوي خود بريده بود و به دهان بچه ها ريخته بود و... و حالا كه آفتاب عمرش به لب بام رسيده بود، درد بيكاري توانش را مي گرفت و رنج نداري پشتش را مي لرزاند.
يحيي مي انديشد: از زيرزمين هم كه شده بايد كار پيدا كنم.
...اوه... اگر قرار باشه خودم را كت بسته تسليم نااميدي كنم كه مردن بهتره. من زنده هستم، بايد زندگي كنم. مثل همه آنهايي كه خوب زندگي مي كنن. مگر با آنها چه فرقي دارم؟ سالمم، نيرو دارم، فكرم هم خوب كار مي كنه و اينها براي پيشرفت آدمي كه از زحمت واهمه نداشته باشه، كافيه... همينطور كه نشسته بود به نيمرخ نگريست. پوست گونه پدر كه خشك و قهوه اي مي نمود، به استخوان چشبيده بود و سبيل خاكستري رنگ انبوهش لبهايش را پوشانده بود.
يحيي، سخت و سنگين از جا برخاست و خيابان را نگريست. مردمي را كه مي رفتند، گاريهايي را كه ايستاده بودند، سورچي هايي را كه چرت مي زدند، اسبهايي را كه با بيحالي سم به زمين مي كوبيدند، باربرهايي را كه زير كيسه هاي سنگين نفسشان بريده بود و... به چشمهاي پدر كه ابروها رويشان سايه انداخته بود نگريست و شمرده حرف زد:
نگران نباش، بيهوده زحمت نكشيده ام. عمرم تلف نشده، مي تونم بهتر فكر كنم. بهتر كار كنم. ميرم دنبال كار. قسم مي خورم كه شما را اداره كنم. كي گفته كه ما بايد بدزندگاني كنيم؟... قول مي دم پدر. مطمئن باش! خطوط پيشاني جوان يحيي نشاني ازاراده داشت و چشمهايش درخشندگي خاصي گرفته بود.
با گامهايي محكم به راه افتاد.
شنيده بود كه به سادگي نمي توان به جايي بند شد. كار كم است و بيكاره ها زيادند... «نه! بي عرضه ها زيادند! وگرنه كار فراوان است. بايد دنبالش رفت. اينجا نشد، جايي ديگه، امروز نشد، فردا. مگر ميشه تو مملكتي به اين بزرگي آدم بيكار بمونه؟ اينها همه حرفه، حرف آدماي بدبين، آدمهاي تنبل و بيعار و تن پرور...» در انديشه يافتن كار غرق شده بود. نسيم آرامي كه مي وزيد با موي نرم و بلوطي رنگش بازي مي كرد و گونه هاي رنگ مرده اش را نوازش مي داد و او همچنان مي انديشيد: «تا حالا، هميشه لباس دورنگ، هميشه كفش ناجور و غذاي يكنواخت و حسرت يك لحظه لذا... اما...» بوي عطر مست كننده زني كه از كنارش مي گذشت به دماغش خورد. توجهش به زن كشيده شد و لحظه اي چند نگاهش خراميدن زن را پاييد.
صداي آشنايي به گوشش نشست:
- چطوري يحيي؟... خيلي حواست پرت شده.
- يكي از رفقا بود كه تا چند ماه پيش با هم روي يك نيمكت نشسته بودند.
- تويي باقر؟... بد نيستم... مي بيني كه هنوز نفس مي كشم.
- كه نفس مي كشي...
و چشمهاي باقر ريز شد و لبخند تمسخرآميزي دور لبهايش نشست.
يحيي، موي خود را كه روي پيشانيش پخش شده بود بالا زد و پرسيد:
- خوب بعد از اين حرفها حالا چه مي كني؟
- با اجازه ات دارم دنبال كار سگ دو مي زنم.
- كاري هم كرده اي؟
- شش جا تقاضا داده ام.
- چي شده؟
- بايگاني!
و مثل هميشه خنده را سر داد. خنده اي كه شانه هايش را به لرزه مي انداخت و رگهاي گردنش را كبود مي كرد.
يحيي بازوهاي باقر را گرفت و راست به چشمهايش نگريست و با صدايي صاف و محكم گفت:
- دست از اين مسخره بازيها بردار. تو اصلاً هميشه آدم مايوسي بوده اي. با اين خنده هاي مزخرفت هم آدم را عصباني مي كني... به من راست بگو به كجاها تقاضا دادي؟
باقر هنوز مي خنديد. به چشمهاي سياه و گودافتاده اش اشك نشسته بود و دهان گشاده اش باز شده بود و دندانهاي سفيدش بيرون افتاده بود.
- به كجاها؟... دلت مي خواد به كجا تقاضا داده باشم؟... هان؟... بگو... باور كن به هرجا كه تو فكر مي كني... بهت بگم نيم ساعت پيش چه بلايي سرم اومد؟ هان؟ گوش كن... گوش كن تا كيف كني... از پنجاه و دو پله بالا رفتم، نفسم بريد... اميدوار بودم. آخر شنيده بودم كه آنجا كاري پيدا ميشه. وقتيكه بالا رسيدم و با هزار اناانزلنا دستگيره در را چرخاندم و رفتم تو، يك دفعه منجمد شدم. باور كن منجمد شدم. يارو كه پشت ميز نشسته بود آنچنان قيافه سرد و خشكي داشت كه اتاق را زمهرير كرده بود. وقتي كه سلام كردم، مثل اينكه فحشش داده ام. خيلي خونسرد و خدامابانه سرتاپام را برانداز كرد و بعد از چند لحظه كه قبول كن به من يك سال گذشت، گفت:« حتماً كار مي خوايي؟» نفهميدم چطور از قيافه ام خواند... با كرنشي كه تا حالا جلوي بابام هم نكرده بودم سرم را تكان دادم. پرسيد: «چه كار مي دوني؟» بهش گفتم: «ديپلم دارم» گفت: «كار چه مي دوني؟» سرخ شدم و گفتم: «عرض كردم ديپلمه هستم» يك دفعه سرم فرياد كشيد كه «عجيبه آقا... من از كار حرف مي زنم...» نمي دوني چه حالي بهم دست داد. آنچنان بور شده بودم كه نگو و نپرس. عرق رو گونه هام شيار بسته بود. سرم را انداختم پايين و از اتاق زدم بيرون و... و جيبهاي خود را كاويد.
يحيي، بهت زده به قيافه باقر چشم دوخته بود. باقر كبريت كشيد و سيگاري گيراند و دودش را از ميان لبهاي كلفت خود بيرون داد.
- خوب، چه فكر مي كني؟
يحيي كه هنوز به حرفهاي باقر مي انديشيد، بي اختيار گفت:
- هيچ... اما...
- اما چي؟
- خوب بود بهش مي گفتي كه همه كاري از دستت برمياد.
- همه كاري؟... مثلاً چه كاري از دستم برمياد؟ هان؟ تو چه كاري مي توني بكني؟
يحيي كه جوابي نداشت، آرام لب از از هم گشود و با صدايي رگدار گفت:
- اما من كار پيدا مي كنم...
و آن وقت اندام كشيده خود را راست نگهداشت و سر را بالا گرفت و دوباره با اطميناني بيشتر گفت:
- بهت گفتم كه كار پيدا مي كنم... خواهي ديد... و محكم دست باقر را فشرد.
***
خورشيد سرنزده بود كه يحيي بيدار شد. دلش مالش مي رفت ياس و اميد با جانش بازي مي كرد. شب را راحت نخوابيده بود و صبح وقتي كه از منزل بيرون زد اندكي احساس خستگي و خمودي مي كرد.
به ظاهر خود نگريست و قيافه اش توهم رفت. شلوار سياهش جابجا برق انداخته بود، كفش قهوه اي رنگ مستعملش توذوق مي زد و پيراهن لاجوردي رنگش از اتو افتاده بود. «گرچه عقل مردم تو چشمشان است اما هميشه هم اينطور نيست. آدم بايد شخصيت ذاتي داشته باشه» دست را توي جيب فرو برد. انگشتانش، تقاضاهايي را كه شب قبل با دقت و وسواس نوشته بود لمس كرد. «رياست محترم شركت...» و جمله ها تو مغزش درهم آميخت. «پدرم توان كاركردن ندارد. با استعداد و صداقتي كه در خود سراغ دارم مي توانم رضايت خاطر اوليا آن موسسه را تامين نمايم... اميد بذل توجه دارم!... با سپاس فراوان!... متكفل مخارج نه سر عائله هستم...»
قدمهايش چابك و كشيده بود.
به ساختمان بلندي رسيد كه پنجره هايش فراوان بود و ديوارهاي سيماني تيره اي داشت. رفت تو و از پله ها بالا رفت. توي راهرو مستخدم ميانه سالي كه همچون نمد كهنه وارفته بود جلويش را گرفت:
- كجا ميري، آقا جون؟
- با كارگزيني كار دارم.
- كار ميخواي؟
- نه... اين حرفا نيست.
- در سوم، دست راست.
به طرف در سوم رفت و با سر انگشت چند ضربه به در كوبيد و در را باز كرد.
مردي كه پنجاه ساله مي نمود پشت ميز نشسته بود و به پشتي صندلي تكيه داده بود. قسمتي از سر مرد وصله پيشانيش شده بود و موي پشت گوشهايش سفيدي مي زد.
لبهاي نازك مرد روي هم لغزيد:
- چه فرمايشي داريد؟
يحيي تقاضا را روي ميز گذاشت و به چشمهاي مرد نگريست كه چروكهايي همچون پنجه مرغ اطرافشان نشسته بود. مرد كه پاكت سفيد را ديد چشمها را رويهم گذاشت و لحظه اي به ظاهر انديشيد. كمي بعد مژه ها را از هم گشود و آرام حرف زد:
- بي جهت دردسر ندهيد، آقا، لطفاً تشريف ببريد بيرون.
ناگهان يحيي وارفت. تيره پشتش لرزيد و صدا تو گلويش گره خورد.
- ميخوام خواهش كنم كه اين نامه را بخوانيد.
يحيي به نوشته خود اطمينان داشت. مي دانست كه هردلي را نرم خواهد كرد. شب قبل بيش از چند بار آن را نوشته بود، كلمات را سبك و سنگين كرده بود و...
- خيلي متاسفم، آقا!
- تمنا مي كنم، آخر شما آن را بخوانيد آن وقت اگر...
- من مي دونم چيه آقا. تقاضاست، تقاضاي كار و هيچ كاري از دست من برنمياد. خوب بود اول بخشنامه اي را كه روي تابلو آگهي ها الصاق شده مي خونديد و بعد مي آمديد تو...
يحيي درمانده شده بود. ياس، تيره تر از شب به جانش ريخت. چهره مرد برايش كريه و جهنمي شده بود و حرفهايي را كه از دهانش بيرون مي ريخت همچون نيشتر به دلش فرو مي رفت.
از اتاق بيرون زد. گويي از زندان رهايي يافته بود. نفس بلندي كشيد و عرق پيشاني را با انگشت گرفت. به ياد باقر افتاد. لبهاي باقر كه هميشه با خنده اي تمسخرآميز از هم باز شده بود برايش شكل گرفت. لبها بزرگ شد و سرتاسر راهرو را پر كرد. ديوارهاي صاف و صيقلي شده بهش مي خنديدند. درهاي بلوطي رنگ دهان كجي مي كردند. از پله ها سرازير شد. تو خيابان به ديوار تكيه داد و نگاهش به نقطه اي خيره شد. مثل اينكه چشمهايش سكته كرده بودند. صداي مردم درهم و مخلوط به گوشش مي نشست و مغزش بي امان، اما بيهوده كار مي كرد. قيافه پدرش برايش جان گرفت، با آن سبيل انبوه خاكستري رنگ و پوست تيره پرچروك و چشمهاي ناتوان. پدرش حرف مي زد: «يه كار جزئي پيدا شده، اما خرجش بيش از دخلشه. مصرف ذغال از مزد بيشتره... ولي مي دوني، باز بهتره. اقلاً آدم به كار مي افته. گرده اش هوا نمي خوره. بيگاري بهتر از بيكاريه...» و صداي چكش پدر را مي شنيد كه به سندان مي خورد و اخگرهايي را مي ديد كه پخش مي شد و آهن تافته همچون خمير، نرم و سربه راه، زير ضربه هاي چكش شكل مي گرفت.
مژه ها را رويهم گذاشت و با خودش حرف زد.
«به اين سادگي از ميدان درنميرم. فردا را در اختيار دارم. باقر حق نداره... زنده ها بايد زندگي كنن... بايد... بايد...»
و با اميدي مبهم به فردا به راه افتاد.
***
سنگ بزرگ علامت نزدن است
آقاي سعيدي كيا وزير محترم مسكن و شهرسازي پس از آنكه هزاران مسكن وعده داده شده خود را تحويل خلق الله دادند؟
در استان مازندران خواب نما شدند كه سواحل خزر را از دست غاصبين آن خطه نجات دهند و به دامان ملت بازگردانند. با اميد به تعبير خواب ايشان و دعاي همگاني در جهت توفيقاتشان اميدواريم كه اين پروژه را كه از دهه پنجاه همه به دنبال تحقق آن بوده اند را به انجام برسانند. و نام قهرماني كه توانست ديو سفيد را شكست بدهد چون رستم را براي خود به ارمغان ببرد. ![]()
و گفته اند:
كه تا شخص سخن نگفته نباشد
عيب و هنرش نهفته باشد
***
![]()
هوالحي
ضايعه اسفبار درگذشت و پرواز ملكوتي پرفسور عليرضا شاپور شهبازي را به عموم ايران دوستان، ملت شريف ايران و خاندان آن دانشمند فرهيخته تسليت عرض و براي بازماندگان صبر جميل مسئلت مي نماییم.